X
تبلیغات
صاحب لحظه‌های تنهایی
الهی و ربی من لی غیرک

روزگار خاکم کرد
تا آمدم برخیزم دوباره خاک شدم
حریفان که رفتند دوستان هم رفتند
دیگر روی بلند شدن نداشت
سر بی کلاهم
رحمتش که بارید گِل شدم
دستی مرا کوزه ساخت
کودکی مرا شکست
مردی مرا بند زد
زنی خسته از من آب نوشید
کودکی مرا شکست
همرو باد گشتم
حال هیچ نیم
معلق در آسمان
نشسته ام به تماشای دنیا...

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تیر1391 توسط قاصدک شب

ماه من

تو را می بینم

اما دورتر از همیشه

مگر نه این است که برابرمی!

نکند لباسم نامناسب است!؟

نکند موهایم شانه ندارد!؟

مرا دریاب که سخت محتاج با تو بودنم

................................................................

امشب تمامم کن

تمام من از آن توست

امشب رهایم کن

از هرآنچه از آن من است

آخر مگر مقابل تو می شود هست شد!!!

..................................................................

ماه من

اشک ندرم

سوز ندارم

اما مگر نمی دانی

دوستت دارم!!!

...................................................................

لامصب...

دلم را می گویم

تنگ است برایت

ننگ است برایش

بی تو بودن

نمی خواهی بازگردی!؟

دلم دیگر دل نیست!

دلم دار است برای تنم...

.......................................................

ماه من

مرا یادت هست!!؟

همان کودک بازیگوش بالای درخت انجیر

همان درخت گوشه حیاط

همان حیاطِ ...

همانم دیگر

آرزوی نمناک سپیده دم

بر لبان گل


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 خرداد1391 توسط قاصدک شب

ماه من

وقتی در آسمان منی

آرزوها ته می کشد

و بهانه ها قد...

...............................................................

وقتی سرمستم از بودن پیدا نیستی

و آنگاه که هیچ نیست و هیچ

هستی و هست یادت

معادله بودن هایت حل نمی شود!

آخر چیزی بگو

سکوت را هجی نتوان کرد!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 خرداد1391 توسط قاصدک شب

دیروز از بازار کاسه فروشان خریدمت

سفالی بودی ترک خورده

بندت زدم و بنده ات گشتم

آخر تکه ای از گل وامانده من بودی

امروز چسبیده ام به کف کفش کاسه فروش!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 21 خرداد1391 توسط قاصدک شب

اگر دیگر بار گوسفند شوم و تو گرگ...
تا مرا بدری
قول میدهی اینقدر معصومانه نگاهم نکنی
انگار نه انگار تا یکساعت پیش آتش میسوزاندی...
من تسلیمم!!!
لباس عشق را بر تنم کن.
دیگر بار شکار خواسته های تو خواهم شد...

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 توسط قاصدک شب
گفتمش نه! بی تو نمی شود...
گفت: هستم.
گفتمش اگر رفتی چه؟
گفت: هستم.
گفتمش می ترسم،چه تضمینی است؟
گفت: هستم.
نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم
و گفتم: دوستت دارم...
گفت: ...
او رفته بود.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 فروردین1391 توسط قاصدک شب
دویدم تا گم شوم
اما انگار کیلومتر مقیاس کمی است برای نگاه تو
هرچه بیشتر دویدم بیشتر پیدا بودم...

هرآنچه داشتم رو کردم...
اما بدیهای من هنوز کم دارد از مهربانی تو

این بار نیز در قمار عشق باختم
یا من جیب هایم را خوب نگشته ام
یا وزنه لطف تو اشکال دارد
شاید دستی دیگر!!!


نوشته شده در تاريخ جمعه 14 بهمن1390 توسط قاصدک شب

عاشورای امسال دوباره دخترک 10 ساله ای شدم میان دسته های آقا سید عباس... اما چقدر دنیا و آدمهاش کوچک شده بودند...چقدر زود از سر آن حیاط به انتها می رسیدم و دیگر نمیپردم تا از لای چادرهای مشکی زنجیرزنی را تماشا کنم...دیگر همه چیز راحت بدست می آمد الا دلی که آن روزها بی تاب بود برای رسیدن...این روزها رسیده است ولی دیگر میل گاز زدنم نیست...سه روز در پاتوق جدید داداشی زل میزدم به شربت تخم ریحان و میلم نبود که کودکیم را سیراب کنم...
چقدر بد است چشم و دل سیر بودن، چقدر زیبا بود کودکی که می گفت:
- شکلات نه از اونا میخوام!
- چی؟
- از اون شله زردا...
- تموم شد!!!!!!!!!!!!!!
کاش دیگر بار کودک شوم و آرزویی پیدا شود!
کودک همان سالها!!!


نوشته شده در تاريخ شنبه 19 آذر1390 توسط قاصدک شب

آوار می شود بر سرم

سنگینی نگاهی

که انتظار را به جااااااااااااانم چشاند

تا کی بمانم تا دستم به بلندای عشق برسد

مگر روی زمین نمی شود؟

که تو سالهاست مرا

به امید یافتن نردبان رها کردی


نوشته شده در تاريخ جمعه 20 آبان1390 توسط قاصدک شب

موزاییک های لق

آسفالت کنده شده

و دخترکی که ویلچر پدر را

 از این بظاهر پیاده رو رد میکرد

و نیم نگاهی هم به ویترین مغازه ها داشت

ایستاد...

: پدر پرسید اگر خوشت اومده بریم تو؟

دخترک آرام سری به رضایت و خجالت تکان داد

ویلچر را کج کرد و چرخ های جلو را روی پله مغازه گذاشت

خواست چرخ های عقب را بلند کند...

اما نه جسم و نه روح خسته اش

توان اینهمه سنگینی غرور پدر را نداشت

نمی دانم پایش را در راه وطن داده بود یا جیبش...

چه فرق می کند!!!؟

حالا هیچکدام جواب شرم پدری پیش نگاه عزیزش را نمی داد

: گفتم دستت رو بردار من بلند می کنم

نگاهی بششششششششششششششدت........

انگار خیلی عجیب بود کسی جز خودش...

یک دستش را برداشت

: گفتم اون یکی رو هم بردار

با تردید کم کم دستش را کشید

انگار میدانست من و این حرفا!!!

انگار می دانست هرکس را بهر چکار ساخته اند

: گفتم نمیشه بیا باهم بلند کنیم

انصافا زور دخترک 8-9 ساله از من بیشتر بود

و اینهمه مرد در پیاده رو...

وقتی برمیگشتم دیدم جعبه کفش روی پای پدر است...

و لبخندی بر لب.

..................................................................................

خجالت کشیدم از خودم که یه هفته است کل شهر رو برای یه کفش گشتم...


نوشته شده در تاريخ شنبه 5 شهریور1390 توسط قاصدک شب
    

ابزار رایگان وبلاگ

طراحی سایت