روزگار خاکم کرد
تا آمدم برخیزم دوباره خاک شدم
حریفان که رفتند دوستان هم رفتند
دیگر روی بلند شدن نداشت
سر بی کلاهم
رحمتش که بارید گِل شدم
دستی مرا کوزه ساخت
کودکی مرا شکست
مردی مرا بند زد
زنی خسته از من آب نوشید
کودکی مرا شکست
همرو باد گشتم
حال هیچ نیم
معلق در آسمان
نشسته ام به تماشای دنیا...
ماه من
تو را می بینم
اما دورتر از همیشه
مگر نه این است که برابرمی!
نکند لباسم نامناسب است!؟
نکند موهایم شانه ندارد!؟
مرا دریاب که سخت محتاج با تو بودنم
................................................................
امشب تمامم کن
تمام من از آن توست
امشب رهایم کن
از هرآنچه از آن من است
آخر مگر مقابل تو می شود هست شد!!!
..................................................................
ماه من
اشک ندرم
سوز ندارم
اما مگر نمی دانی
دوستت دارم!!!
...................................................................
لامصب...
دلم را می گویم
تنگ است برایت
ننگ است برایش
بی تو بودن
نمی خواهی بازگردی!؟
دلم دیگر دل نیست!
دلم دار است برای تنم...
.......................................................
ماه من
مرا یادت هست!!؟
همان کودک بازیگوش بالای درخت انجیر
همان درخت گوشه حیاط
همان حیاطِ ...
همانم دیگر
آرزوی نمناک سپیده دم
بر لبان گل
ماه من
وقتی در آسمان منی
آرزوها ته می کشد
و بهانه ها قد...
...............................................................
وقتی سرمستم از بودن پیدا نیستی
و آنگاه که هیچ نیست و هیچ
هستی و هست یادت
معادله بودن هایت حل نمی شود!
آخر چیزی بگو
سکوت را هجی نتوان کرد!
دیروز از بازار کاسه فروشان خریدمت
سفالی بودی ترک خورده
بندت زدم و بنده ات گشتم
آخر تکه ای از گل وامانده من بودی
امروز چسبیده ام به کف کفش کاسه فروش!
اگر دیگر بار
گوسفند شوم و تو گرگ...
تا مرا بدری
قول میدهی اینقدر معصومانه نگاهم نکنی
انگار نه انگار تا یکساعت پیش آتش میسوزاندی...
من تسلیمم!!!
لباس عشق را بر تنم کن.
دیگر بار شکار خواسته های تو خواهم شد...
اما انگار کیلومتر مقیاس کمی است برای نگاه تو
هرچه بیشتر دویدم بیشتر پیدا بودم...
هرآنچه داشتم رو کردم...
اما بدیهای من هنوز کم دارد از مهربانی تو
این بار نیز در قمار عشق باختم
یا من جیب هایم را خوب نگشته ام
یا وزنه لطف تو اشکال دارد
شاید دستی دیگر!!!
آوار می شود بر سرم
سنگینی نگاهی
که انتظار را به جااااااااااااانم چشاند
تا کی بمانم تا دستم به بلندای عشق برسد
مگر روی زمین نمی شود؟
که تو سالهاست مرا
به امید یافتن نردبان رها کردی
موزاییک های لق
آسفالت کنده شده
و دخترکی که ویلچر پدر را
از این بظاهر پیاده رو رد میکرد
و نیم نگاهی هم به ویترین مغازه ها داشت
ایستاد...
: پدر پرسید اگر خوشت اومده بریم تو؟
دخترک آرام سری به رضایت و خجالت تکان داد
ویلچر را کج کرد و چرخ های جلو را روی پله مغازه گذاشت
خواست چرخ های عقب را بلند کند...
اما نه جسم و نه روح خسته اش
توان اینهمه سنگینی غرور پدر را نداشت
نمی دانم پایش را در راه وطن داده بود یا جیبش...
چه فرق می کند!!!؟
حالا هیچکدام جواب شرم پدری پیش نگاه عزیزش را نمی داد
: گفتم دستت رو بردار من بلند می کنم
نگاهی بششششششششششششششدت........
انگار خیلی عجیب بود کسی جز خودش...
یک دستش را برداشت
: گفتم اون یکی رو هم بردار
با تردید کم کم دستش را کشید
انگار میدانست من و این حرفا!!!
انگار می دانست هرکس را بهر چکار ساخته اند
: گفتم نمیشه بیا باهم بلند کنیم
انصافا زور دخترک 8-9 ساله از من بیشتر بود
و اینهمه مرد در پیاده رو...
وقتی برمیگشتم دیدم جعبه کفش روی پای پدر است...
و لبخندی بر لب.
..................................................................................
خجالت کشیدم از خودم که یه هفته است کل شهر رو برای یه کفش گشتم...
