تبليغاتX
صاحب لحظه‌های تنهایی

صاحب لحظه‌های تنهایی

الهی و ربی من لی غیرک

من که حرفت رو گوش کردم............

پس چرا باز هم سکوت می کنی.............؟

بشکن این سکوت رو

خسته شدم از اینهمه تنهایی


دلم گرفت و کس ندانست که تو نیستی



 

خدا جوووووووووووووووووووووووووووووووووون

سکوت بس نیست؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 14:50 توسط قاصدک شب | |

با سلام

 

و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما در ماه مبارک رمضان و تبریک عید فطر 

بدین وسیله از شما دعوت می نماییم

 

در  جشن عروسی دو تن از دوستان معلول کشور عزیزمان  که در یک مراسم زیبا برای یک زندگی خوب و زیباهم قسم میشوند ، شرکت نمایید.

 

 این هدیه ای نا قابل از سوی شما و دوستان به این دو عزیز میباشد که شامل تهیه جهیزیه و برگزاری کامل جشن عروسی می شود و اینک از شما دوست عزیز خواهش می کنیم که با شرکت در این مراسم زیبا هم به ما در ترویج  کارهای خیریه کمک کنید و هم دل این دو جوان را با حضور گرم و صمیمتون شاد کنید.

 

(مخارج مراسم عروسی توسط چند خیر تامین شده )

 

زمان مراسم جشن عروسی : 5 شنبه مورخه 2 مهر سال 1388

 

در هتل بلوار واقع در :

 

بلوار کشاورز روبروی پارک لاله نیش حیابان جلالیه  

 

به صرف شیرینی و شام

 

از ساعت 18 الی 22

 

همراه با برگزاری موسیقی زنده  و حضور هنرمندان خوب كشورمان می باشد.

 

حضور تمامی دوستان با خانواده و دوستان و اشنایان و همکاران و ... مانعی ندارد و باعث بهتر برگزار شدن مراسم خواهد شد.

 

(تعداد همراهان مشکلی ندارد )فقط تعداد همراهان خود را اعلام نمایید .

 

شرکت در این مراسم رایگان می باشد.

 

و برنامه گل ریزان برای عروس و داماد اجرا خواهد شد. ( دوستانی که قصد تهیه هدیه ای برای عروس و داماد دارند برای هماهنگی های بیشتر برای بنده پیام بگذارید)

 

 

مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی

بدان که زندگی می کنی .



این تاپیك مخصوص ثبت نام عزیزانی است كه مایل هستند در جشن ازدواج زوج معلولی  كه قرار است با كمك شما خوبان برگزار شوند حضور داشته باشند .

 

مراسم عروسی در اولین پنج شنبه بعد از عید فطر خواهد بود

این مراسم  همراه با پذیرایی : میوه . شیرینی . نوشیدنی و شام می باشد

احرای موسیقی زنده توسط هنرمندان معلول و همچنین هنرمندانی كه در بین دوستان عزیز حضور دارند .

 

در حال حاضر در حال مذاكره با چندین تالار پذیرایی هستیم كه بزودی ظرف چند روز آینده خبر تكمیلی را به آگاهی دوستان عزیز خواهیم رساند .

 

دوستان عزیزی كه در برگزاری این مراسم می توانند ما را یاری دهند از همگیشان تشكر می كنم و دست همگیشان را می بوسم .

تمام هدف این است كه تا چند روز آینده خبر تكمیلی را به اطلاع دوستان برسانیم .

 ورود به این جشن برای دوستان رایگان خواهد بود

به امید اینكه شاهد باشیم این تاپیك بزودی با استقبال دوستان پر شود

شاد و پیروز باشید

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:8 توسط قاصدک شب | |
 

چه خوب که ماه رمضون اومد

شاید این دل خراب ما هم آباد شد.

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو خدمت تمامی دوستان تبریک میگم.

برام دعا کنید عزیزان


 

 

سلام مریمم

کجایی؟

چه میکنی؟

از من خبر داری؟

که چه می کنم این روزها با یادت

مرا با خود از خود بیخود کردی...

من با تو تنها بودم

و اکنون بی تو...

کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلوتمان را با بیگانه تقسیم کردی

مرا بردی به ناکجاآبادی

که نامش دل بود

لعنت به این دل

منتظر ماندم تا کسی دستم را بگیرد

منتظر ماندم تا قاصدک در شبی خیالی

پیغامی از تو برایم آورد...

اما تو نیامدی و من...

من بی من شدم.

 

هر که رفت پاره ای از دل ما را با خود برد

او که هست

او که نرفته است

از او بپرسید گه چه می کند با دل ما...

 

چه سخت است

وقتی خودت را بین این آدمهای...

گم کنی

من دیگر

هیچ نمی شنوم

هیچ نمی گویم

هیچ نمیبینم

تا تو بیایی

 

(یه زمانی مریم بودم بعد شدم قاصدک شب های تنهایی و حالام نمیدونم کیم.)

نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 11:6 توسط قاصدک شب | |

 

 

مهدی جان

خودت میدونی چقدر دوست دارم

تولدت مبارک...

بچه ها فردا میرم جمکران

جای همتون رو اونجا خالی می کنم....


سکوت

سکوت

سکوت

اینبار منتظرم تا تو بگویی...

مدتهاست که منتظرم...

کجایی ای حرف نگفته ام؟

کجای این ورق ها تو را نوشتم و...

جوهر تمام شد.

حالا تو بگو...

از منی که ساختی ام

از تویی که رهایت کردم...

از او بگو که ...

که هست؟

شاید

نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 0:29 توسط قاصدک شب | |
دلم واسه همتون تنگه...

چقدر خوب بود اون روزا که کوله بار دلتنگی رو با شما قسمت میکردم و چه بد شده حالی که در خودم گمش می کنم...

از همینجا خدمت همتون سلام میکنم.

بهتون سر نمیزنم چون دلم میسوزه که دیگه اینجا رونق قدیم رو نداره...


 

سلام دوستای خوبم

حال همگی خوبه؟

می دونم که نپرسم بهتره چون خیلی بی معرفتم...

چه کنم که درگیر کار و درس و...

شاید زندگی هستم.

خیلی دلم برای همتون تنگ شده و قول میدم ...

بهتره فعلا قولی ندم.

اینروزا بحثی درباره نگاه جوونها به مقوله ازدواج و گسستگی کانون خانوده که خیلی هم زیاد شده فکرم رو مشغول ککرده.

چون وقت ندارم نمیتونم بازش کنم.

دوست دارم نظرتون رو بودنم...

جامعه به کدوم سمت داره میره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلا

یا علی

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 0:27 توسط قاصدک شب | |

 

عیدتون مبارک

امیدوارم بهترین عید رو در کنار خانواده های خوبتون داشته باشید

زمان تحویل سال ما رو هم یاد کنید.

خوش با شید

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 10:6 توسط قاصدک شب | |
 

آراستم دلم را برای تو

آرامش گزیدم به یاد تو

ای میهمان و میزبان همیشگی ام

شاید هرگز نرسم

اما من اینجایم

بی هیچ حرکتی

بی هیچ تقلایی

و می دانم که می آیی

هراسی ندارم از سکوت

که نوای دل چه شیرین است

آغوشم را می گشایم

برای منی که دوستش دارم

بی آنکه در آیینه غرور

زندانی اش کنم

منی که از آن توست

نه از آن من...

هیچ ندارم و باز

همه چیز از آن من است

مرا در آغوش خود بپذیر

نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 22:9 توسط قاصدک شب | |
 

سلام دوستای خوبم

من از سفر برگشتم...

نمی تونید تصور کنید چقدر شلوغ بود.

قربون امام رضا (ع) برم که اینهمه زائر با از همه جا اومدن تا با هم در عزای تو شریک بشن.

روز ۲۸ صفر فکر میکردیم خیلی شلوغه و نماز رو بیرون تو خیابون خوندیم بعد رفتیم حرم ولی روز شهادت امام رضا(ع) اصلا نتونستیم بریم داخل صحنها...

با این حال جای همتون خالی بود و باور کنید یکی یکی اسم بردم چه اونایی که اسم اصلیشون رو میدونم چه اونایی که ...

جای همتون خالی بود.

نمیدونم چرا ولی اونجا هم که رفتم انگار سکوت بود و سکوت...

فقط نگاه بود و سکوت و اشک...

امیدوارم به زودی قسمت همتون بشه.

جالبه که روز اول که ۲۸ صفر بود وقتی رسیدیم به صحن جمهوری هیچکدوم طاقت نیاوردیم و اول رفتیم سر قبر علی...

هی...

بعد ۶ ماه...

داغش خیلی تازه بود.ولی خوشبحالش که همه زئرای امام رو بدرقه میکنه.

یاد خیلی چیزها افتادم...یاد روزایی که وقتی از دانشگاه بر میگشتم و میرفتم خونه خاله دم در میدیدمش و با یه لبخند مهربون همیشه اول همه می پرسید کی اومدی ؟تا کی هستی؟

اون روزم انگار منتظر نشسته بود و می پرسید مریم خانم کی اومدی؟

وقتی بهم میگفت مریم خانم میخواستم خفش کنم.همسن خودم و همبازی تموم بچگیم بود...

خوشحالم که عاقبتش این شد که بجای موندن و عذاب و سنگینی بار الان همنشین زائران حرم یاره...

دوستای خوبم خیلی حرف زدم.جای همتون خالی بود...

یا علی

 


سلام دوستای قدیمی و مهربونم

من برگشتم...

اگه سوغاتی می خواید باید بگم با یه کوله بار آرامش برگشتم...

هر کی آرامش می خواد بیاد که می ترسم زودی تو این دنیای آشفته گمش کنم.

خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود...

دستم رفت سمت قلم و ...

 

و سکوت تمام آنچه بود که مرا به میهمانی تو دعوت کرد

در خود تنیدم تا رها شوم از بند بیگانه

وچه بد بود اسارت در خود

و اکنون...

آغاز کردم بنام تو و مرا پایانی نیست

میانبر های ذهنم را بستم

بند کفشم را سفت کردم

و عزمم را جزم

نباید از زمان ترسید

باید زمان را به بند کشید

که نه تنها بگذرد و بگویی که گذشت

بلکه بماند و پا به پای تو

تاتی تاتی کند...

تا بزرگ شوی قد بکشی و اوج گیری

آری من آماده ام

نه فقط امروز را

که تمام لحظات با تو بودن را...

                                                                                     قاصدک شب

یکی از دلایل برگشتنم اینه که بالاخره زائر امام رضا(ع) شدم.دوستای قدیمی میدونن از بعد فوت علی(پسر خالم که توراه مشهد تو تصادف فوت کرد و الان تو زیر زمین صحن جمهوری آرمیده) من منتظرم.این آخرا که دیگه با مولا دعوام شده بود...

خواستم بگم با اینکه مدتهاست ازتون بی خبرم ولی حالا که زائرم یاد همتون هستم...

پ.ن:

بابا من هنوز نرفتم.۲ شنبه تازه میخوام برم سفر...


پ.ن۲:

دوستای خوبم...

میدونم که خیلی هاتون خسته اید...

خسته از خیلی چیزها...

ولی باید حداقل امیدوار باشیم که فردایی بهتر در انتظارمونه.

دنیا از خودش خسته شده چه برسه به ما آدمها.من موندم چطور خدا از این دنیا خسته نمیشه...

من اومدم که این دفعه نه از دلتنگی هام که از آرامش بگم.

یا علی

نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 14:11 توسط قاصدک شب | |