تبليغاتX
صاحب لحظه‌های تنهایی
صاحب لحظه‌های تنهایی
الهی و ربی من لی غیرک
دلم واسه همتون تنگه...

چقدر خوب بود اون روزا که کوله بار دلتنگی رو با شما قسمت میکردم و چه بد شده حالی که در خودم گمش می کنم...

از همینجا خدمت همتون سلام میکنم.

بهتون سر نمیزنم چون دلم میسوزه که دیگه اینجا رونق قدیم رو نداره...


 

سلام دوستای خوبم

حال همگی خوبه؟

می دونم که نپرسم بهتره چون خیلی بی معرفتم...

چه کنم که درگیر کار و درس و...

شاید زندگی هستم.

خیلی دلم برای همتون تنگ شده و قول میدم ...

بهتره فعلا قولی ندم.

اینروزا بحثی درباره نگاه جوونها به مقوله ازدواج و گسستگی کانون خانوده که خیلی هم زیاد شده فکرم رو مشغول ککرده.

چون وقت ندارم نمیتونم بازش کنم.

دوست دارم نظرتون رو بودنم...

جامعه به کدوم سمت داره میره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلا

یا علی

 

|+| نوشته شده توسط قاصدک شب در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت 0:27 |

 

عیدتون مبارک

امیدوارم بهترین عید رو در کنار خانواده های خوبتون داشته باشید

زمان تحویل سال ما رو هم یاد کنید.

خوش با شید

|+| نوشته شده توسط قاصدک شب در سه شنبه 27 اسفند1387 ساعت 10:6 |

 

آراستم دلم را برای تو

آرامش گزیدم به یاد تو

ای میهمان و میزبان همیشگی ام

شاید هرگز نرسم

اما من اینجایم

بی هیچ حرکتی

بی هیچ تقلایی

و می دانم که می آیی

هراسی ندارم از سکوت

که نوای دل چه شیرین است

آغوشم را می گشایم

برای منی که دوستش دارم

بی آنکه در آیینه غرور

زندانی اش کنم

منی که از آن توست

نه از آن من...

هیچ ندارم و باز

همه چیز از آن من است

مرا در آغوش خود بپذیر

|+| نوشته شده توسط قاصدک شب در سه شنبه 13 اسفند1387 ساعت 22:9 |

سلام
 

سلام دوستای خوبم

من از سفر برگشتم...

نمی تونید تصور کنید چقدر شلوغ بود.

قربون امام رضا (ع) برم که اینهمه زائر با از همه جا اومدن تا با هم در عزای تو شریک بشن.

روز ۲۸ صفر فکر میکردیم خیلی شلوغه و نماز رو بیرون تو خیابون خوندیم بعد رفتیم حرم ولی روز شهادت امام رضا(ع) اصلا نتونستیم بریم داخل صحنها...

با این حال جای همتون خالی بود و باور کنید یکی یکی اسم بردم چه اونایی که اسم اصلیشون رو میدونم چه اونایی که ...

جای همتون خالی بود.

نمیدونم چرا ولی اونجا هم که رفتم انگار سکوت بود و سکوت...

فقط نگاه بود و سکوت و اشک...

امیدوارم به زودی قسمت همتون بشه.

جالبه که روز اول که ۲۸ صفر بود وقتی رسیدیم به صحن جمهوری هیچکدوم طاقت نیاوردیم و اول رفتیم سر قبر علی...

هی...

بعد ۶ ماه...

داغش خیلی تازه بود.ولی خوشبحالش که همه زئرای امام رو بدرقه میکنه.

یاد خیلی چیزها افتادم...یاد روزایی که وقتی از دانشگاه بر میگشتم و میرفتم خونه خاله دم در میدیدمش و با یه لبخند مهربون همیشه اول همه می پرسید کی اومدی ؟تا کی هستی؟

اون روزم انگار منتظر نشسته بود و می پرسید مریم خانم کی اومدی؟

وقتی بهم میگفت مریم خانم میخواستم خفش کنم.همسن خودم و همبازی تموم بچگیم بود...

خوشحالم که عاقبتش این شد که بجای موندن و عذاب و سنگینی بار الان همنشین زائران حرم یاره...

دوستای خوبم خیلی حرف زدم.جای همتون خالی بود...

یا علی

 


سلام دوستای قدیمی و مهربونم

من برگشتم...

اگه سوغاتی می خواید باید بگم با یه کوله بار آرامش برگشتم...

هر کی آرامش می خواد بیاد که می ترسم زودی تو این دنیای آشفته گمش کنم.

خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود...

دستم رفت سمت قلم و ...

 

و سکوت تمام آنچه بود که مرا به میهمانی تو دعوت کرد

در خود تنیدم تا رها شوم از بند بیگانه

وچه بد بود اسارت در خود

و اکنون...

آغاز کردم بنام تو و مرا پایانی نیست

میانبر های ذهنم را بستم

بند کفشم را سفت کردم

و عزمم را جزم

نباید از زمان ترسید

باید زمان را به بند کشید

که نه تنها بگذرد و بگویی که گذشت

بلکه بماند و پا به پای تو

تاتی تاتی کند...

تا بزرگ شوی قد بکشی و اوج گیری

آری من آماده ام

نه فقط امروز را

که تمام لحظات با تو بودن را...

                                                                                     قاصدک شب

یکی از دلایل برگشتنم اینه که بالاخره زائر امام رضا(ع) شدم.دوستای قدیمی میدونن از بعد فوت علی(پسر خالم که توراه مشهد تو تصادف فوت کرد و الان تو زیر زمین صحن جمهوری آرمیده) من منتظرم.این آخرا که دیگه با مولا دعوام شده بود...

خواستم بگم با اینکه مدتهاست ازتون بی خبرم ولی حالا که زائرم یاد همتون هستم...

پ.ن:

بابا من هنوز نرفتم.۲ شنبه تازه میخوام برم سفر...


پ.ن۲:

دوستای خوبم...

میدونم که خیلی هاتون خسته اید...

خسته از خیلی چیزها...

ولی باید حداقل امیدوار باشیم که فردایی بهتر در انتظارمونه.

دنیا از خودش خسته شده چه برسه به ما آدمها.من موندم چطور خدا از این دنیا خسته نمیشه...

من اومدم که این دفعه نه از دلتنگی هام که از آرامش بگم.

یا علی

|+| نوشته شده توسط قاصدک شب در جمعه 2 اسفند1387 ساعت 14:11 |


نازم حسین را که چو در خون خود تپید

شیواترین حماسه عالم بیافرید

سلام دوستای مهربون و بزرگوار

من تا مدتی نمی خوام آپ کنم.

احساس می کنم قلم خشکیده

 و اصلا دوست ندارم خطی بدون عشق بر لوح دل بنگارم...

شاید یه روز دوباره برگردم.

برام دعا کنید و براتون دعا می کنم.

بهتون سر می زنم و خوشحال می شم یاد من کنید.

خیلی از لحظات خوب و بد این یک سال رو با شما بودم.

همتون برام عزیز هستید...

علی یارتون

حق نگهدارتون

یا علی

گاهی میرویم تا برسیم

و گاهی میمانیم تا برسد...

نه باید رفت

نه باید ماند...

باید لمس کرد هر آنچه هست...

                                                                  قاصدک شب

|+| نوشته شده توسط قاصدک شب در یکشنبه 1 دی1387 ساعت 0:51 |





و خدا شب را آفرید و ستارگان را
و آنگاه طولانی ترین شب را به عاشقان هدیه داد

1.jpg

 

 

چون تیر رها گشتـه ز چلّـه شده ایم
مهمان شمــا در شب چلّـه شده ایم!
از برکت ایـن سفــره ی الــوان شما
تا خرخره خورده،چاق و چلّـه شده ایم!

 

152179h4qroi8q2b.gif

 

دوستای خوبم سلام

این عید سراسر نور رو خدمت شما عزیزان تبریک میگم

ازتون می خوام برای عاقبت بخیری همدیگه دعا کنیم...

منم دست به دعا برمیدارم و میخوام که هممون به کمال برسیم.

علی یار و یاورتون

 152179h4qroi8q2b.gif

از ولای مرتضی دل را چراغان می کنیم
 
باعلی بار دیگر تجدید پیمان می کنیم
 
عید غدیرخم،عید ولایت علی (ع) را به تمام مسلمین و شیعیان جهان
 
تبریک عرض می نمائیم

 آنچه ‌خوبان همه دارند تو یكجا داری

دوستان خوبم

از الان اعلام میکنم

که بعد نگید نگفتی

دوستانی که هی میان تو نظر خصوصی میگن عیدی میخوان

اینم عیدی...

هرچی گشتم اسکناس ۱۰ تومنی نبود.

مجبور شدم ولخرجی کنم...

هر کی عیدی می خواد روز عید بیاد...

 

عرفه روز شناختن خویش است و تا خود را نشناسیم به شناخت خدا راه پیدا نمی کنیم من عرفه نفس فقد عرف ربه و قربان کشتن نفس سر کش است که باید او را ذبخ کنیم و به امر خدا گردن نهیم .

ایام الله عرفه و عید قربان بر همه مسلمین جهان مبارک باد .خدایا عیدی ما را در عید قربان اجازه ظهور و حضور ولی و حجتت امام مهدی عج قرار بده .

اللهم عجل لولیک الفرج والنصر .

 

                                

 

دوستان خوبم دعا یادتون نره...


سلام

یکم طول می کشه تا به خودم ثابت کنم که باید زندگی رو زندگی کرد...

تا اون موقع فعلا نمیتونم بنویسم.واسه همین یه متن قدیمی میزارم که این روزا دوباره رفتم سراغش...

یا علی

 

مي شنوي؟

نه تو نيز نمي شنوي.

آنچنان با اشتياق نگاهم کردي که گمان کردم حرف هاي ناگفته ام را شنيده اي. همان حرف هاي ناگفته دلم که سالهاست گوش فلک را کر کرده و هنوز ياراي گفتن آن نيستم. نمیدانستم تنها بوی تازگی ام تورا به انجا کشانده...

راه را گم کرده اي؟

مي دانم مقصدت کجاست. نگاه کن. پايين همين تپه رد پاهاي من است که قرنهاست بر اين زمين خاکي حک شده. از همان زمان که انسان ها را ترک گفتم و کنج خلوت را گزيدم.

از همين راه برگرد. به يک دنيا تازگي زيبايي عطر و ادکلن می رسي.

برو، ديگر نمان که من خسته ام. خسته از هر چه تکرار که باز تکرار مي شود.

انسان هاي تکراري... احساس هاي تکراري... دروغ هاي تکراري و ....

و اين همه تکرار چگونه جواب سوال هاي نپرسيده من را بدهند؟

 به آسمان خيره مي شوم. امشب نيز ماه همچو نگيني بر پهناي دشت پرستاره آسمان مي درخشد.

آخر تو خسته نمي شوي از اين همه تکرار خورشيد و ماه ،تنها رفيقان باوفاي شب هاي تاريک و نمناک باراني دلم.

 بر سجاده سبز خود مي نشينم  . چگونه مرا توان درنورديدن اين همه فاصله است.

 من کجا و مهرباني آن لبخند هميشه مهربان.

 اين انسان بي حوصله را چگونه تا ابديت مي کشاني. همين حالا خسته از خويش و تکرار خويشم.

 باز سکوت تمام وجودم را فرا مي گيرد و به هيچ فکر مي کنم . اين هيچ لعنتي کي تمام مي شود.

اي کاش عشق بود. اي کاش زندگي بود. اي کاش حتي تو بودي...

تويي که مثالي از عشق ايمان و زندگي هستي. تويي که اشتياق يافتنت مرا از هر چه تکرار مصون مي دارد.اما نیامدی و من ماندم و اینهمه دلتنگی...

 خدا مرا آنچان زيبا افريد که مثال و مانندي ندارم. و من آنچنان زشت شدم که باز دردانه زمين گشتم.

 کجاي اين تکرارها به بودن مي رسيد. به حس اينکه زنده ايم و بايد زنده بودن را تنها يک بار تجربه کنيم.

 فکر مي کنيم که چقدر دير است آن زمان که مي گويند تمام شد. و ما چقدر زود از بودن خود خسته مي شويم.

اما چه خوب بود که زندگي را زندگي مي کرديم.

 زيرا که ما را براي زندگي آفريده اند. براي درک گوهر يکدانه وجود انسان. براي يافتن آن خود هميشه بيدار.

و ما چه راحت خفته ايم...

                                                                                                     قاصدک شب

الهی دلی ده در آن دل تو باشی

به راهی بدارم که منزل تو باشی

|+| نوشته شده توسط قاصدک شب در پنجشنبه 14 آذر1387 ساعت 8:24 |

 

 

می شود تنها با بودن خدایی که همین نزدیکیست شاد بود...

( سلام

دوستای خوبم...

اکرم جونم  یکتا خانم  الهام عزیز  سادات مهربون و...

من گوشیم رو فلش کردم شماره هیچ کس رو ندارم.

اگه میتونید در اولین فرصت شماره خودتون رو تو نظرات بشکل خصوصی برام بزارید.)

 

دوستان برید وبلاگ صبر سبز ببینید اکرم جونم چه کرده.

ممنون گلم...یه دنیا ممنون

(دلم نیومد بقیه نبینن.حسودیشون شه)

www.sabresabz.blogfa.com/


سالروز ازدواج حضرت علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام ، بهترین زوج هر دو عالم ، فرخنده و گرامی باد ...

 


چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است  روز ابتدای بودن

و چه اندازه شیرین است امروز

4eer.gif

7101.gif7101.gif     تولد، تولد، تولدت مبارک   7101.gif7101.gif

c011.gifc011.gifc011.gif

سلام

میدونید تولد کیه

البته الان نه روز جمعه...

اینقدر ذوق زده شدم که طاقت نداشتم بمونم

همه خانومای گل دعوتن جشن تولد

هنوز که نگفتم تولد کیه

حالا میگم...

c011.gifc011.gifc011.gif

32zhvs8.gif

15.gif حالا همه با هم 15.gif

تولد تولد-تولدت مبارک-مبارک مبارک-تولدت مبارک

choir.gifchoir.gif 

 

سلام

انشالله فردا میگم تولد کیه

به کسایی هم که حدسشون درست بود

کیک تولد داده می شه

 

سلام دوستای خوبم

گفتم یکم بچه بازی در بیارم یاد کودکی

سالگرد تولد خودمه

امسال نمیخوام به این فکر کنم که...

 یه سال گذشت و من هیچ نکردم

 یه سال گذشت و بارم سنگین تر شد

فقط می خوام به این فکر کنم که

باز خداوند بهم فرصت زیستن داده

و باید بخاطر این نعمت شکرگزار باشم

خدایا ممنونم از این اینکه نعمت حیات رو به من بخشیدی

بخاطر همه مهربونیات ازت ممنونم...

دوست دارم

دوست دارم یکم دست از شکایت بردارم و از بودن با تو لذت ببرم

خدایا شکرت...

دوستای خوبم پیشاپیش از تبریک ها و کادو هاتون ممنونم...

|+| نوشته شده توسط قاصدک شب در دوشنبه 4 آذر1387 ساعت 13:4 |

 

 

سلام دوستان مهربان

من با این کلمات سالها زندگی کردم

از یه نویسنده فرانسوی و با صدای شاملو

دوباره بعد ۶ سال رفتم سراغش

دلم آشوب شد

من که دیگه قلمی ندارم.

گفتم یه بارم از یه نویسنده خوب مطلب بزارم.

حتما بخونید...من که بارها گوش کردم

فقط اینا رو واسه شما عزیزان تایپ کردم.

یا علی

 

میلاد یکی کودک

شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز می کند

با شادی و اندکی درد

روزانه به گونه ای نمایان برمیبالد

به آن ماند که نادره نخستین است

ونادره آخرین

...........................................................

تنها آنکه بزرگترین جا را بخود اختصاص نمی دهد

 از شادی لبخند بهره می تواند داشت.

آنکه جای کافی برای دیگران دارد

صمیمانه تر می تواند با دیگران بخندد

با دیگران بگرید...

 .........................................................    

چه مدت لازم بوده تا کلمه عفو بر زبان جاری شود

تا حرکتی اعتماد انگیز انجام گیرد

بیا تا جبران محبتهای ناکرده کنیم

بیا آغاز کنیم

فرصتی گران را به دشمن خویی از کف داده ایم

و کسی نمیداند چقدر فرصت باقیست

تا جبران گذشته کنیم

دستم را بگیر

....................................................          

روزت را دریاب

با آن مدارا کن

این روز از آن توست

۲۴ ساعت کامل

بقدر کفایت فرصت هست

تا روزی بزرگ شود

نگذار هم در پگاه فروپژمرد

...................................................

ساده است ستایش گلی

چیدنش و از یاد بردن

که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش بی  احساس عشقی

او را بخود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

و گفتن که من اینچنینم

ساده است که چگونه میزیی

باری زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم...............

.............................................

 

گاه آرزو می کنم  زورقی باشم برای تو

تا بدانجا  برمت که می خواهی

زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری

زورقی که هیچ گاه واژگون نشود

به هر اندازه که ناآرام باشی

یا دریای زندگیت متلاتم باشد

دریایی که در آن می رانی

 

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم

پیش از آنکه  پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم  که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای  پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم شگفتی کنم

باز شناسم

که ام؟

که میتوانم باشم؟

که میخواهم باشم

تا روزها بی ثمر نماند

ساعتها جان یابد

لحظه ها گرانبار شود

هنگاهی که میخندم

هنگامی که میگریم

هنگامی که لب فرو میبندم

در سفرم بسوی تو

بسوی خود

بسوی خدا

که راهی است ناشناخته

پر خار ناهموار

راهی که باری در آن گام میگذارم

و قدم نهادم و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت درآمده باشم از زیبایی حیات

اکنون مرگ میتواند فراز آید

اکنون میتوانم براه افتم

اکنون میتوانم بگویم که زندگی کردم

                                                      مارگوت بیگل

|+| نوشته شده توسط قاصدک شب در جمعه 24 آبان1387 ساعت 9:54 |