صاحب لحظههای تنهایی
الهی و ربی من لی غیرک
سلام سلام صدتا سلام... چرا اخم کردی چرا دلت گرفته چرا نگاه می کنی... وااااااااااااا تعجب داره بابا عیده بهار شده بیاید همه خونه دلامون رو خونه تکونی کنیم دیر شده؟ بی خیال،مثل من دقیقه نودی باش شده آشغالارو زیر فرش و زیر یخچال قایم کنی بازم اشکال نداره فقط زور باش که خیلی داره دیر می شه فردا صبح عمو نوروز بیاد و دلت اینقدر آشفته باشه بهت عیدی نمی ده ها از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برایم بگوید. پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت اید؟ گفتم: سراغ گلی را می جویم. می شناسی اش؟؟؟ گفت: کدامین گل تو را اینچنین بی تب و تاب کرده است؟ گفتم: به دنبال زیباترینم. گفت: گل سرخ را می گویی؟ گفتم: سرخ تر از ان سراغ ندارم. گفت: به عطر کدامین گل شبیه است؟ گفتم: خوشتر از ان بوی دیگری نمی شناسم. گفت: از یاس می گویی؟ گفتم: سپید تر از ان نیز نمی دانم. گفت: در کدامین گلستان می روید؟ گفتم: در ان صحرا گلستانی که از شرم دیدگانش هیچ گل دیگری نمی روید. به ناگاه دیدم پروانه, بی تاب تر از من ناارامی می کند......... از این گل و ان بوته, اینک دوباره من ماندم و این نام اشنا و غریب....... در صحراهای غربت, تا ادینه ای دیگر, به انتظار نشسته ام,تا شاید به همراه پروانه ای, به دیار اشنایت قدم گذارم....... الهی هجرانت مرا به به وصال تشنه تر ساخت و زهر غمت آب حیات را در دلم جوشاند. زنجیر محبتت دامی را برای جانم گستراند،عجز پایم را از حرکت بازداشت و دیده ام را در حسرت دیدارت سرگردان ساخت. الهی اگر دیگران تورا با یادت یافتند،تو با فراموش شدنت در دلم جلوه کردی و این گونه با گریختن از تو به جستجویت پرداختم. آن روز که خود را می خواستم تورا یافتم و امروز که تورا می جویم،خود را می بینم... همچو نی ار به کناری ندهی کام دلم از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم صحبت حور نخواهم که بود عین قصور با خیال تو اگر با دگری پردازم ماجرای دل خون گشته نگویم با کس زانکه جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم قاصدک ذره ی خاکم و در کوی توام وقت خوشست ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم و چه زیباست این حس... حس لمس یک لطافت... لطافتی به معنای حقیقت...لمس آنچه مرا به رضایت می رساند. ای کاش ما انسانها لطافت درون خود را لمس می کردیم،که چه زیباست رسیدن به خود...وسبزی این احساس چه تازه است.حتی اکنون که سالهاست از ان دورم صدای موسیقی می آید،موسیقی درونم را می گویم که روح و جان مرا نوازش می دهد و من به پرواز در می آیم و تو مرا تماشا می کنی آنگاه که در آسمان می رقصم.در آسمان هفتم،با جامه ی بلند سفیدم و بالهایی از نور... یعنی می توان به آسمان نهم رسید؟نه نور دل کم است.آیا وقت برای رسیدن مانده؟ می خواهم بپیمایم این راه نچندان سهل را و تورا به همراه خود به آنجایی ببرم که روحمان روزی به ملاقات هم رسیده. و من خواهم راند،در تلاطم ابرها،تا آن ناکجا که می دانم دردهای این دنیا پلکانی برای رسیدن روح ماست. و من دستهایم را باز خواهم کرد و پهنای شانه هایم را جایگاهی برای تو تا در آن آرام گیری و از سختی راه نهراسی.میدانم که ما این راه را روزی طی کرده بودیم... برای رسیدن به عشق... کمی جلوتر بیا،نور چشمانت افتخار لمس این لطافت را از من گرفته و مهربانی لبانت تماشای لبخند را... و خواهیم راند در تلاطم ابرها تا آنجا که اجساد ارواح خبیث که بودن روحمان را در کنار هم به عزا نشسته اند زیر پاهایمان له شوند و دست او که یارای بلندای قدمهای ماست... و من گاه خسته می شوم و تو مرا بر پلکهایم می گذاری.وای نکند سنگینی پلکهایت توان در نوردیدن راه را نداشته باشد. من خود می آیم،آخر اشک هم حق دارد لطافت چشمانت را لمس کند. مرا پایین بگذار،در اشتیاق رسیدن به قدمهایت گامهایم تند می شود و خستگی راه رفع... مطمئنم که خواهیم رسید و آنگاه جاودانه خواهیم شد،در زمانی به بلندای تاریخ... و نور می شویم و محو... قاصدک گفتمش بی تو چه باید کردن عکس رخساره ی ماهش را داد گفتمش مونس شبهایم کو رشته ی زلف سیاهش را داد وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد چه زیباست که فقط من بدانم و خدای مهربانم... محرمی نیست اگر هست دگر حوصله ای نیست...

گفت: اسمش چیست که اینگونه از ادمیان دل برده است؟ گفتم به زیبایی نامش ندیدم.
گل نرگس را می گویم. می شناسی اش؟؟؟ به ناگاه دیدم پروانه,
بالهایش به روشنی شمع می درخشید. گویی شعله از درون,
توان رفتن نداشت... به سختی خود را به روی باد نشاند و از مقابل دیدگانم دور شد.......
اری.... او گل نرگس را یافته بود. شراره های وجودش خبر از ان گل زیبا می داد........


