صاحب لحظههای تنهایی
الهی و ربی من لی غیرک
من از تنهاییت می ترسم و مشتاق یک دیدار محجوبم مرا بنگر میان هرچه تاریکیست گذر کن از پل فرسوده ی تردید مبادا بر سر راهت گلی بینی که نازش آن دل رسوای عالم را بلرزاند ببند چشمان نمناکت بگیر دستان گرمم را بجایت راه پیمایم من از فردا کنارت آمدم ای دوست مرا مگذر چو دیروزی که حسرت شد و امروزی که عادت گشت مرا باور کن و همراه این دل شو بیا ای مهربان ای آشنای من قاصدک شب گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟ گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم .گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت... خالی تر از همیشه ام چون جای خالیت پشت پنجره نگاهم مرا پر از ترس تنهایی می کند... قاصدک و عشق... آری میدانم که این کلمه بازیچه تفکرات کودکانه و شاید کثیف بسیاری از آدمهاست... بازیچه ی تمام توجیهاتی که برای درون تهی از انسانیت خود داریم.برای گناه های کرده و نکرده... اینقدر تکرار شده که به سخره گرفته می شود و اینقدر لوث گردیده که باور نمی گردد. هر کس به طریقی آن را معنی میکند و برای فراموشی خود و تنهاییش از آن بهره می گیرد. چیست این کلمه که برای همه بیش از حد آشناست. ای کاش می شد کلام را به شکل دیگری بیان کرد.همان کلام آشنا برای هر صاحب دلی که نیاز واقعی بشر را می شناسد. من نیز در پس کوچه های رد شده در زندگی ام آن را تجربه کرده ام و آنگاه که به گذشته نگریستم شاید آنرا تجربه ای بیش نیافتم.تجربه ای که می توانست جور دیگری اتفاق بیفتد. همه ما محکوم به تکرار تجربیات یکدیگریم،شاید به نوعی متفاوت اما یک شکل... در آخر نیز با تمام ادعاهای عاشقانه به کنج خلوت خود برمیگردیم.با اشک یا با یک دنیا شادیهای خیالی که چه زود تمام می شود. تنهایی دردی بی درمان است که ما را برای فهمیدن آن آفریده اند.و هیچ کس را توان مداوای این دلتنگی عظیم نیست. ای کاش میتوانستیم تنهایی را درک کنیم تنهایی را لمس کنیم و آنرا زندگی کنیم. نه اینکه به دنبال مرهمی برای دل زخم دیده از درمان دیگران باشیم. تنهایی میتواند هم انسان را به اوج ادراک بشر برساند و هم اورا ذلیل یک عروس هزار داماد نماید. عاشق آن است که خوشبختی ابدی را برای معشوق خود به ارمغان آورد نه اینکه تنها یک لحظه حس آرامش را با آغوش خود هدیه کند. لمس آرامش در درون ماست نه بر پوسته ی سفید یا سیاه تنمان... اگر انسان در کنار یاری به آرامش درون برسد بهشت را از همین حالا در درون خود احساس می کند و مشتاقانه برای وصل یار حقیقی در انتظار است. اشک میریزیم و فراموش میکنیم.کی این حلقه معیوب به پایان می رسد؟ به درون خود بنگریم،به آن گوهر زیبایی که خدا با دستان مهربان خویش در درون ما به ودیعه گذاشته و ما آنرا به هر عروسک به ظاهر زیبایی می بخشیم تا ظاهر خویش را بیاراید. بیاندیشیم که چگونه این دل به تاراج رفته را به صاحب اصلی اش باز پس می دهیم... ألیس الله بکاف عبده آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟ (زمر،36) مي شنوي؟ نه تو نيز نمي شنوي. آنچنان با اشتياق نگاهم کردي که گمان کردم حرف هاي ناگفته ام را شنيده اي. همان حرف هاي ناگفته دلم که سالهاست گوش فلک را کر کرده و هنوز ياراي گفتن آن نيستم. نمیدانستم تنها بوی تازگی ام تورا به انجا کشانده... راه را گم کرده اي؟ مي دانم مقصدت کجاست. نگاه کن. پايين همين تپه رد پاهاي من است که قرنهاست بر اين زمين خاکي حک شده. از همان زمان که انسان ها را ترک گفتم و کنج خلوت را گزيدم. از همين راه برگرد. به يک دنيا تازگي زيبايي عطر و ادکلن می رسي. برو، ديگر نمان که من خسته ام. خسته از هر چه تکرار که باز تکرار مي شود. انسان هاي تکراري... احساس هاي تکراري... دروغ هاي تکراري و .... و اين همه تکرار چگونه جواب سوال هاي نپرسيده من را بدهند؟ به آسمان خيره مي شوم. امشب نيز ماه همچو نگيني بر پهناي دشت پرستاره آسمان مي درخشد. آخر تو خسته نمي شوي از اين همه تکرار خورشيد و ماه ،تنها رفيقان باوفاي شب هاي تاريک و نمناک باراني دلم. بر سجاده سبز خود مي نشينم . چگونه مرا توان درنورديدن اين همه فاصله است. من کجا و مهرباني آن لبخند هميشه مهربان. اين انسان بي حوصله را چگونه تا ابديت مي کشاني. همين حالا خسته از خويش و تکرار خويشم. باز سکوت تمام وجودم را فرا مي گيرد و به هيچ فکر مي کنم . اين هيچ لعنتي کي تمام مي شود. اي کاش عشق بود. اي کاش زندگي بود. اي کاش حتي تو بودي... تويي که مثالي از عشق ايمان و زندگي هستي. تويي که اشتياق يافتنت مرا از هر چه تکرار مصون مي دارد.اما نیامدی و من ماندم و اینهمه دلتنگی... خدا مرا آنچان زيبا افريد که مثال و مانندي ندارم. و من آنچنان زشت شدم که باز دردانه زمين گشتم. کجاي اين تکرارها به بودن مي رسيد. به حس اينکه زنده ايم و بايد زنده بودن را تنها يک بار تجربه کنيم. فکر مي کنيم که چقدر دير است آن زمان که مي گويند تمام شد. و ما چقدر زود از بودن خود خسته مي شويم. اما چه خوب بود که زندگي را زندگي مي کرديم. زيرا که ما را براي زندگي آفريده اند. براي درک گوهر يکدانه وجود انسان. براي يافتن آن خود هميشه بيدار. و ما چه راحت خفته ايم... قاصدک شب خانه ی دوست کجاست؟؟؟
من از تنهاترین کابوس دهشتناک شب طلوع صبح خورشید نگاهت را می جستم و در پایان این زنجیر تنهایی کلید قفل بودن را به دستت دادم و رفتم تو ماندی و سکوت مبهم شبهای بی رونق کنار پنجره ،یک تیره برق روشن کم سو و من رفتم و رفتم تا ابد از خانه ی تاریک و نمناکت اگر مشتاق فردایی شکن این قفل تنهایی بیا و در کنار پنجره بنشین رها از بند هر تکرار،میان این در و دیوار بخند و لمس کن دستان گرمم را و لبخند خدا را بین میان اینهمه مهر و محبت ها و با من هم نوا شو در بهار سبز دلهامان خدایا زنده ام مرا عاشق نگهدار دلم را سوی خود نزدیک تر دار قاصدک در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...





در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت
به تاریکی شعر ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
خانه ی دوست کجاست؟
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دوقدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تورا ترسی شفاف فرا می گیرد
... 



روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي
فرماييد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده اي ؟ »
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم
داشته باشند.
تازه به اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها. »
خداوند سري تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
« اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .
خداوند فرمود : نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند
و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
« اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي » .
« بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني
بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد . »
فرشته پرسيد : « فکر هم مي تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم
دارد . »
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
« اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد. »
خداوند مخالفت کرد : «آن که نشتي نيست، اشک است. »
فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ »
خداوند گفت : «اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا
اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايداي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کند.
همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.
در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، « نه » نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و وقتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اين حال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند و براي شما ايميل مي
فرستند
که نشان تان بدهند چه قدر براي شان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند.
مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،
آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند.
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند.


